بهار عمر - بلموت آفابت


شعر بهار

دل تو تاب دونی و دنی دنیا را نداشت

روح بخشنده ات لحظه ای خواهش ازین زندان نداشت

 

 

خواستیم که مژگان به زیر قدمت فرش کنیم

حیف از تو که دنیا لیاقت خاک قدمهاتو نداشت

 

از ما دل کندی زود رفتی پس بگو

دل تو هوس همنشینی با خلیل الله را داشت

 

در پی ات بس گریه کردم خشک شد اشک چشم

پس کجایی مهربانم تو که دل طاقت سوز مادر را نداشت

 

 

آنچنان زجر کشیدز و غم و غصه درین کوتاه عمر

کز غمت روز ما گذری کمتر از گذر عمر نوح و عیسی نداشت

 

دخترم 

بهار 

3 اسفند 1388

19:35

برچسب ها: نداشت
زمان: 2015-07-18 12:51:35

اشعار بعد از بهار

گل ، خس و خاشاک است بی بهار

صیف داغ ، سرد چون شتاء است بی بهار

باغچه سبز همیشه بهار سبز خانه ما

خشک و  زرد رنگ خزان است بی بهار

 

 

 

خانه خالیست بدون تو

اشک جاریست بدون تو

هر گلی را که مینگرم

در آه و افغان است بدون تو

 

 

 

خانه سرد است بی بهار

رود خشکیده است بی بهار

سبزه و دشت و دمن

یک بیابان خشک است بی بهار

 

 

روزگارم شب تارست بی بهار

صیف سرد چون شتاء است بی بهار

شمع غمخانه دل خون ما

شعله آتشکده فارس است بی بهار

 

گل خس و خاشاک میشود بعد از بهار

شهد شیرین ملی تلخ میشود بعد از بهار

باغچه همیشه بهار کاشانه ما

زرد رنگ خزان میشود بعد از بهار

 

14 اسفند 1388

11:30 شب

 

 

 

 

زمان: 2015-07-18 12:51:35

سگ بی چاره!

سگ بی چاره چشم به آسمان دوخته بود و منتظر تکه ابری در دور دستها بود که داشت خرامان خرامان بطرف دهکده  می آمد شاید با رسیدن به آنجا دلش بحال سگ تشنه ، گرسنه و خسته که غریب  و بیمار زیر پل جوی خشکیده مزرعه پناه گرفته بود میسوخت و اشکی بر سر سگ درمانده میریخت و او را کمی خنک و رفع عطش میکرد. 

بوی گندم مزرعه دیمی کار سگ چرک  و  بیچاره را به یاد انبار گندم ارباب  عزیزش مینداخت. زمانیکه برای خودش سگ   سفید و خوشگل و ملوسی بود و مورد توجه خانواده اربابش!  او زمانی را بخاطر میاورد که  برای اولین بار دختر ارباب را دیده بود، دختری موطلایی و مهربان با لبخندی همیشگی برلب ! اونروز یک روز  آفتابی و قشنگی بود و عطر گلهای وحشی صحرا هوش از سر هر جنبنده ای میربود! دخترک از اتومبیل شیک پدرش پیاده شد و به دنبال او به طرف آسیاب  دوید. ناگهان چشم دخترک  موطلایی به سگ سفید و پشمالویی افتاد که کنج اتاقک آسیابان  به سه تا توله سگ کوچولو وناز شیر میداد.  پیرمرد آسیابان که با آنها  دوست قدیمی بود  از نگاه دختربچه متوجه شد که از توله سگها  خوشش آمده است. رفت جلو دستی به سر دخترک کشید  و ازش پرسید دوستشون داری؟  دخترک سرش را پایین انداخت گفت بله. ولی آیا اگر این بجه ها بزرگ بشوند شبیه مادرشان سفید و پشمالو و خوشگل میشوند ؟ پیرمرد  لبخند زد و  گفت تا  جشن خرمن صبر کن کمی که توله ها بزرگتر شدند و شکل گرفتند و توانستند بدون شیر مادر زندگی کنند شبیه ترینشون به مادران را برایت هدیه  جشن می آورم عوضش تو قول بده ازش خوب نگهداری کنی!  دخترک که خیلی از سگها خوشش اومده بود برق ذوقی در چشمانش درخشید  و خیلی خوشحال شد! گفت پس من از حالا اسمش را برفی صدا میزنم چون حتما مثل مادرش سفید و تمیز مثل برف قشنگه! من تا اونروز صبر میکنم و هربار که پدرم به اینجا آمد همراهیش میکنم تا برفی و خانواده اش رو ببینم! 

 

 

 

 

 

سگ بی چاره همانطورهکه زیرپل از درد به خودش میپیچید و منتظر  رسیدن ابر بارانزا در آسمان ده بود توله کوچکش را دید که به سینه اش میک میزند و به دنبال شیر رمق و شیره مادرش را میکشد. برفی میخواهد لااقل از سر محبت لیسی بر سر و روی توله اش بکشد اما زبانش از تشنگی خشک شده است.  آفتاب امروز دهکده گرمای روزهایی را به یاد برفی می آورد که به دنبال دخترک موطلایی  در مزرعه گندم ارباب عزیزش جست و خیز میکرد. روزهایی که دیگر با مادرش نبود ولی با خانواده ای به مهربانی مادرش زندگی میکرد. ارباب و خانواده در غذای گرم خودشان مهمانش میکردند. او را نوازش و توجه میکردند. به نظافت و بهداشت برفی اهمیت میدادند. با خود به گردش و پیاده روی میبردند و هرگز اورا تنها نمیگذاشتند .در خانه لانه کوچکی گوشه انبار برایش مهیا کرده بودند با بالش و طرفهای تمیز و اسباب بازیهای سگی و کوچک! و هر آنچه که یک سگ را بتواند خوشبخت کند در اختیارش قرار داده بودند تا  دل دختر موطلائی بی مادر خوشان،  طلا، شاد شود. آخر دخترک مادر خود را سر زایمان طلا از دست داده بود و هرگز طعم مادری نچشیده بود. با همه این امکانات باز برفی هر گاه و بیگاه بطرف در انبار میرفت و به  یا مادرش زوزه میکشید و دل خانواده را به آتش میکشاند.  یکروز عصر که ارباب با اتومبیل خود قصد رفتن به خرید ملزومات منزل را داشت برفی هم با او رفت. پیش خود فکر میکرد که شاید ارباب به اسیابان هم سر بزند و او مادر و خواهر و برادرانش را ببیند! آنها چندین مایل رانندگی کردند تا به  ده دیگری رسیدند . همینکه ارباب به میدان ده  رسید تا آبی بسر و روی خود بزند و  کمی استخوان برای برفی از  قصابی تهیه کند ، برفی جستی زد و از ماشین بیرون پرید و رفت برای خودش گشتی در اطراف بزند .  ناگهان  بوی  سگی  دیگر به مشامش  خورد. بو از آن طرف دیوار کاهگلی باغ می آمد. از راه آب باغ خودش را به داخل کشاند تا شاید با دیدن هم نوع  یاد خانواده اش را زنده کند  ولی وقتی سگ پشت دیوار را دید دست و پایش شل شد! او متدر و خویشاوند نبود بلکه  سگی بود جسور و قوی هیکل که او را به وجد آورده بود. هوش از سرش  پریده بود، برفی نه تنها طلا و  ارباب و محبتهای  خانواده اش را از یاد برده بود بلکه مادر و خواهر و برادرش هم که تا بحال به بهانه انها  خون به دل خانواده ارباب کرده بود هم فراموش کرده بود. 

 

 برفی با خود فکر کرد که محبوب گمشده اش همینست که در مقابلش ایستاده و با این نازنین قطعا به تمام ارزوهایش خواهد رسید. ساعتی مدهوش از همه جا با سگ نر ارزوهایش گذراند و بعد در کنارش در آرامش به خواب عمیقی فرو رفت. وقتی چشمان برفی باز شد  پاسی از شب گذشته بود.برفی چشمان  غرق از برق غرورش را به آسمان انداخت و از گوشه چشم نگاه کرد که  ستارگان در دامنه سیاه شب بر او چشمک میزدند و ماه خم کمر ش را بر او کرده و از تنهایی خودش به خوشبختی برفی حسادت میکرد. برفی خواست غلطی بزند و خود را در آغوش سگ رویاهاش  گرم کند که ناگاه به سراشیبی جوی خشک باغ قل خورد و خود را گلی و لجنی کف جوی آب حس کرد. موهای سفید و قشنگ برفی کثیف و بدبو شده بود و سر تاپایش لجنی! او نمیخواست سگ محبوبش او را درین شکل و هیبت ببیند. فوری با زبانش کمی خود را مرتب کرد و خواست از جوی آب بالا بیاید ولی در تمامی این لحظات  حتی سر خود را از شرم بالا نمیگرفت که مبادا محبوبش را بیدار کرده باشد و او برای کمک به برفی بالای سرش امده باشد و اورا بدین وضع ببیند. همینکه سر خودرا بالا اورد تا به بالا بجهد جز آسمان خالی و تلی از خاک لب جوی چیزی ندید. خیالش راحت شد و نفس راحتی کشید که مزاحم خواب شیرین محبوب عزیزش نشده و به سرعت به بالای تل خاک پرید. درسته که شب بود و همه جا تاریک ولی مهتاب به حد کافی بود و مشام برفی هم تیز بود تا بتواند حضور سگ دیگری را در اطراف حس کند. چطور تا بحال  متوجه نشده بود!  برفی هرچه نگاه کرد و بو کشید اثری از آثار محبوب و سگ ارزوهایش نجست!  بله او بدون خداحافظی و بوس و لیس بدرود او را ترک کرده بود  او حتی تیکه استخوانی هم که برفی با خود از ماشین ارباب  به نیش کشانده و اورده بود با  خود برده بود! برفی گرسنه بود و تشنه! او از راهی که آمد برگشت تا شاید ماشین ارباب عزیزش را بیابد  بلکه کفش او را بلیسد و  عذر غیبتش  بیاورد ولی همینکه به میدان ده رسید نه ارباب را دید و نه ماشینش! 

 

خدای من! به هر طرف که میدوید تا شاید ارباب را بیابد اثری از او  یا هیچ آدمیزاد دیگری نبود!  انگار همه  دنیا با برفی به خواب رفته بودند  اما با بیدار شدنش دیگر چشم نگشونده بودند. سگ بی چاره کنار مغازه قصابی دراز کشید و دستانش را زیر چونه اش گذاشت و  نگاه به آسمان انداخت. گویا ماه با تمام وجود به هیبت لبخند بزرگی درامده  و به حقارت و بدبختی و ساده لوحی برفی قهقهه میزند و ستارگان  اشاره به حماقت برفی به همدیگر چشمک میزدند و  چادرسیاه شب تاریکی بر شرم و بی چارگی برفی مینداخت تا کسی دیگری از  ماجرای آن شب و آن اتفاق بجز خود آنها بویی نبرد! 

همچین که خورشید پهنه اسمان را روشن کرد و روز تاریکی را وداع گفت ، لگد محکمی به پهلوی برفی خورد و او را به اونطرف تر پرتاب کرد تا قصاب بتواند دکان خود را باز کند. بوی خوش نانوایی فصای میدان را پر کرده بود. برفی به یاد نانهای داغ  دست پخت عمه طلا به طرف نانوایی رفت ولی به محضی که  اولین مشتری  نان به دست که مرد تنومندی بود  از نانوایی بیرو ن آمد  لگد محمتری به شکم برفی زد و  او را از خودش دور کرد! برفی  از درد  و گرسنگی بخود میپیچید  که عطر شیر گرم مشامش را نوازش داد. آنسوی میدان پیرمرد شیر فروش برای طبخ فرنی شیر داغ میکرد!  برفی یاد پیرمرد آسیابان افتاد با عجله بطرف شیر فروش  دوید که ناگهان کلوخی از طرف شیرفروش  به سرش اصابت کرد و کمی خون پیشانیش را سرخ کرد!  برفی علت این لگد و کتکها را نمیدانست. او فکر میکرد  همه موجودات دوپا باید مثل طلا و خانواده ارباب یا لااقل مثل پیرمرد آسیابان باشند ولی زهی خیال باطل!  او تمام روز به خودش میپیچید و بر بخت بد خود حسرت میخورد.غروب شده بود و همه در حال رفتن به خانه ها ی خود بودند و  میدان خالی از آدم شده بود. برفی در گوشه ای  از ضعف در خود فرو رفته بود   که ناگاه دست زن خوش پوشی سر اورا نوازش کرد! برفی باورش نمیشد که اینبار از اهل این ده کتک نخورده. زن خوش پوش تکه نانی  به سگ بی چاره داد و برفی به حکم ادب دمی برای خانم تکان داد و مشعول خوردن نان  شد. زن خوشپوش همینطور که دست بسر برفی میکشید به آرامی قلاده گران قیمتی که طلا به گردنش به نشانی بسته بود را باز کرد و در کیفش گذاشت و از آنجا دور شد. برفی هاج و واج رفتن زن را تماشا میکرد و  به خوردن نانش ادامه داد.

برفی در رویای طلا و ارباب  و کاسه شیر داغی که هر صبح به عنوان صبحانه جلویش میگذاشتند  بود  و   عطر شیر مستش کرده بود  که ناگاه لگدی زیر شکمش حس کرد و به وسط  میدان پرت شد .  بله صبح شده بود شیرفروش و بقیه  موجودات دوپا دوباره به فعالیت روزانه و تفریح جدید لگد  و کتک زدن به سگ ولگرد غریبه مشغول شده بودند. سگ بی چاره حس کرد اگر اینجا قرار باشد بماند  باید روز پر درد دیگری را سپری کند. او میدان را ترک کرد و  به  اطراف ده جاییکه بتواند در میان زباله ها تیکه استخوانی، نان خشکی چیزی برای سق زدن و نمردن پیدا کند پناه گرفت!  روزها  و شبها را در مزبله ها و خرابه های ده  درمانده و تنها به یاد ایام خوش گذشته با طلا و ارباب  روزگار سپری میکرد در حالیکه در وجود  خود حس  متفاوتی را تجربه میکرد. روز به روز شکمش بزرگتر میشد و حرکتش محدودتر! غذا و جا و رسیدگی بیشتر احتیاج داشت و نیاز به داشتن طلا در کنار ش را بیشتر  حس میکرد!  

 

 

 اما نه طلا بود و ارباب و خانواده اش نه حتی آسیاب کهنه پیرمرد و مادر و خواهر و برادرش!  حتی اون  پدرسگ بی وفا هم ازآن اطراف  دیگر رد نمیشد!   تا شاید کمی دلش بحال و روز برفی به رحم بیاید و کمکش کند!

 

 

 تکه ابر به آسمان دهکده نزدیکتر میشد و برفی چشم در انتظار بارش ابر به آسمان خیره مانده بود!

 

 او همانطور که دراز کشیده بود  و بچه هایش را شیر میداد احساس کرد سوزش سینه هایش کمتر شده!  نگاهی به بچه هایش انداخت دید یکی از آنها  از ضعف تکان نمیخورد! اول فکر کرد  که شاید از ضعف خوابش برده و امیدوار بود با باریدن باران و جاری شدن جوی اب دوباره شیر به پستانهایش برگردد و توله کوچک را برای خوردن شیر آماده کند. کمی با پوزه اش سعی کرد جابجایش کند تا بچه راحتتر  بخوابد ولی هرچه تکانش داد متوجه شد جانی در بدن طفلک نمانده و از ضعف جان سپرده است. این دومین توله بود که برفی از دست داده بود.برفی یک توله مرده نیز به دنیا آورده بود و الان فقط  دوتا از آنها باقی مانده بود. برفی زوزه ای از سر غم و حسرت کشید و به خواب عمیقی فرو رفت!  جریان  ملایم  آب جوی بدن و موهای برفی را خیس کرده بود که او تازه متوجه بارش باران و جاری شدن جوی آب شده بود. با عجله بلند شد توله  ها ی کوچکش را به دندان کشید و از زیر پل به بالا  و کنار جوی اورد و مشغول شنا و نوشیدن آب شد. او با شستن گند و لجنهای بدنش در آب کمی حس تازگی و امید  بهش دست داد.  برفی آنچنان در جوی آب  ورجه وورجه میکرد و جست و خیز که گویا دوباره متولد شده و  بیاد طلا و خانه اربابی دل خودش را شاد میکرد. بو  و رنگ  و طعم آب  این جوی او را یاد ایامی می انداخت که همراه طلا در چنین جویی بازی میکردند. برفی چشمان  خود را باور نمیکرد در جوی آب سیبهای وحشی کوچکی شناور بودند که او  قبلا از آنها در جوی مزرعه اربابی  دیده و خورده بود.،درست با همان عطر و رنگ و طعم.  ناگاه حس غریبی به او گفت که تعقیب این جوی او را به خانه آرامش  و طلایش میرساند ولی دقیقا در کدام جهت باید حرکت کند؟ آیا این سیبها از مزرعه اربابی به پایین و بسوی برفی سفر کردند یا که  ازین نقطه عبور میکنند و به سمت طلا میروند؟  انتخاب  مشکل بود و مسیر طولانی و اگر  اشتباه تصمیم میگرفت راه طولانیتر و دشوارتر!  

 

در همین اثنا و افکار بود که برفی دردی در سینه های خود احساس کرد که خبر از  جاری شدن شیر در آنها میداد. او بطرف تنها همدم های باقیمانده اش رفت تا باز به قشنگیهای دنیا امیدوارشان کند در حالیکه   دلش سرشار از شوق دیدار طلا و خانه اربابی بود وبا خود به طی مسیر و سفر  فکر میکرد  که آیا کدام مسیر درست است . مسیر موافق جریان آب یا خلاف جریان جوی؟ و به اینکه آیا با وجود دو توله ضعیف و نوزاد و بدن نحیف خودش  بهتر نیست  قید سفر را بزند؟  و اینکه اگر بشوق دیدار یار  همین الان قصد سفر کند آیا میتواند هر دو فرزندش را با خود درین مسیر به همراه ببرد یا اینکه....

 

 

زمان: 2015-07-18 12:51:35

فقط درددل - اگر ناراحت میشید نخونید


ﺑﻪ اﻣﺜﺎﻝ ﻣﻦ ﻣﻴﮕﻦ ﺑﺮﻳﺪ ﺧﺪا ﺭﻭ ﺷﻜﺮ ﻛﻨﻴﺪ ﻛﻪ اﻳﻦ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻧﻤﻮﻧﺪﻥ
اﻭﻟﻻا ﺷﻜﺮ ﺧﺪا ﺟﺎﻱ ﺧﻮﺩ ﺭاﺿﻴﻴﻢ ﺑﻪ ﺭﺿﺎش
ﺑﻌﺪﺵ اﻳﻨﻬﺎ اﺯ اﻭﻥ اﻭﻝ ﻗﺮاﺭ ﻧﺒﻮﺩ ﺑﻴﺸﺘﺮ اﺯ ﺩﻭ ﺳﺎﻝ ﺑﻤﻮﻧﻨﺪ و اﮔﺮ ﻫﺮﻛﻲ ﺑﺎ ﺑﭽﻪ اﺵ ﻣﺪﺗﻲ ﺧﻮﺵ ﻫﺴﺖ و ﺑﻌﺪ اﺯ ﺩﺳﺘﺶ ﻣﻴﺪﻩ.و ﻋﺰاﺩاﺭﻱ مﻣﻴﻜﻨﻪ ﻣﺎ اﺯ ﻟﺤﻆﻪ ﺷﻨﻴﺪﻥ ﺧﺒﺮ ﺑﻴﻤﺎﺭﻳﺸﻮﻥ ﻋﺰاﺩاﺭ ﺷﺪﻳﻢ ﻋﺰاﺩاﺭ ﺯﻧﺪﻩ.
ﺑﻌﺪ ﺣﺴﺮﺕ ﻫﻤﻪ ﺷﻴﺮﻳﻨﻜﺎﺭﻱ ﻫﺎﻱ ﻋﺰﻳﺰﻣﻮﻥ ﺑﻪ ﺩﻟﻤﻮﻥ ﻣﻮﻧﺪ ﻭﻗﺘﻲ ﺣﺘﻲ ﺟﻐﺠﻐﻪ اﻱ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﺴﺘﻦ ﺩﺳﺖ ﺑﮕﻴﺮﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺳﺮﮔﺮﻡ ﺑﺎﺷﻦ و ﭼﻮﻥ ﻃﺒﻖ ﻧﻆﺮ ﺩﻛﺘﺮﻫﺎ اﺯ ﺑﻘﻴﻪ ﻫﻤﺴﺎﻻﺷﻮﻥ ﺑﺎﻫﻮﺷﺘﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﭼﻴﺰﻱ ﭘﻴﺪا ﻧﻤﻴﻜﺮﺩﻱ ﻛﻪ ﺳﺮﮔﺮﻣﺸﻮﻥ ﻛﻨﻪ ﻣﺪاﻡ ﺑﺎﻳﺪ ﻣﻴﺨﻮاﺑﻴﺪﻱ ﻛﻨﺎﺭﺵ و ﻛﺘﺎﺏ ﻣﻴﺨﻮﻧﺪﻱ ﻳﺎ ﺷﻌﺮ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻳﺎﺩ ﻣﻴﺪاﺩﻱ ﻳﺎ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎﻱ ﺗﻠﻮﺯﻳﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﺮاﺵ ﺳﺎﺩﻩ ﻣﻴﻜﺮﺩﻱ. ﺩﻟﺘﻨﮕﻢﻡ ﺑﺮاﻱ ﻟﺤﻆﺎﺗﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺟﻮاﺏ ﺧﺎﻟﻪ ﺷﺎﺩﻭﻧﻪ و ﻋﻤﻮ ﭘﻮﺭﻧﮓ. ﻭﻗﺘﻲ ﻣﻴﭙﺮﺳﻴﺪﻥ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺧﻮﺑﻴﻦ ? ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻴﻦ? ﻫﻤﺮاﻩ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺟﻮاﺏ ﻣﻴﺪاﺩ ﺑﺒﺒﻠﻬﻬﻬﻬﻪ و ﻫﻤﺮاﻩ ﺑﺎ آﺁﻫﻨﮓ ﺻﻠﻮاﺕ اﻭﻧﻬﺎ ﻣﻴﮕﻔﺖ اﻟﻠﻬﻢ ...
ﻛﻲ ﺑﻪ ﻣﺮﮒ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﺭاﺿﻲ ﻣﻴﺸﻪ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﺳﺨﺖ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻣﻨﺘﻆﺮ ﻣﻌﺠﺰﻩ اﺳﺖ . ااﮔﺮ ﺑﻘﻴﻪ ﻓﻘﻄ ﺑﺮاﻱ ﻣﺮﮒ ﻋﺰﻳﺰﺷﻮﻥ ﻣﻴﮕﺮﻳﻨﺪ ﻣﻦ. ﺑﺮاﻱ ﻫﻢ ﻣﺮﮒ ﻫﻢ ﻣﺮﻳﻀﻴﺶ ﺩاﻏﺪاﺭﻡ. ﻭﻟﻲ ﺑﻴﻤﺎﺭﻳﺶ و ﺿﻌﻔﺶ ﺑﺮاﻡ ﺩﺭﺩﻧﺎﻛﺘﺮ ﺑﻮﺩ ااﺯ ﺭﻓﺘﻨﺶ ﻭﻗﺘﻲ ﺣﺴﺮﺕ ﺩﻭﻳﺪﻥ و ﺑﺎﺯﻱ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺗﻮ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﻣﻴﺪﻳﺪﻡ ﻭﻟﻲ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ اﻳﻨﻜﻪ ﻣﻦ ﻧﺎﺭاﺣﺖ ﻧﺸﻢ ﺩﻡ ﻧﻤﻴﺰﺩ. ﺑﻤﻴﺮﻡ ﻛﻪ ﺣﺘﻲ اﺟﺎﺯﻩ ﻏﺮ ﺯﺩﻥ ﺑﻬﺶ ﻧﻤﻴﺪاﺩﻡ ﺗﺎ ﻣﻴﮕﻔﺘﻢ ﺑﻬﺎﺭ ﻧﻎ ﻧﺰﻥ. ﻃﻔﻠﻢ ﺟﻴﮕﺮﻡ ﺩﺭﺟﺎ ﺁﺭﻭﻡ ﻣﻴﺸﺪ و ﺷﻜﻠﻚ ﺩﺭ ﻣﻴﻮﺭﺩ و ﺑﻪ ﺩﻭﺭ اﺷﺎﺭﻩ ﻣﻴﻜﺮﺩ و ﻣﻴﮕﻔﺖ ﻭﭘﺲ. ﻳﻌﻨﻲ ﺳﺒﺰ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺭﺱ ﺭﻧﮕﻬﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﻳﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺭﻭ ﭘﺲ ﺑﺪﻩ و ﺣﻮاﺳﻢ ﺭﻭ ﭘﺮﺕ ﻛﻨﻪ. اﻭﻥ ﻣﺎ ﺭﻭ ﺩﻟﺪاﺭﻱ ﻣﻴﺪاﺩ ﺗﺎﺯﻩ.
ﺑﻌﺪﺷﻢ ﻛﻲ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﭽﻪ ﻣﺎ ﺑﺎﻳﺪ ﻣﺮﻳﺾ ﻣﻴﺸﺪ اﻭﻧﻬﻢ ﻫﻤﭽﻴﻦ ﻣﺮﻳﻀﻲ ﻛﻪ ﺷﺎﻛﺮ ﺑﺎﺷﻴﻢ ﻛﻪ ﺭﻓﺖ و ﻧﻤﻮﻧﺪ اﺻﻠﻼ ﭼﺮا ﻫﻤﭽﻴﻦ ﻋﺬاﺑﻲ ﺑﺮاﻱ ﻛﻮﺩﻛﺎﻥ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺎﺷﻪ ﺗﺎ ﺑﺮاﻱ ﺭﻓﺘﻨﺶ ﺷﺎﻛﺮ ﺑﺎﺷﻴﻢ. اﺻﻠﻼا اﻳﻦ ﭼﻪ ﺷﻜﻨﺠﻪ اﻱ و ﺗﺎﻭاﻥ ﻛﺪاﻡ ﮔﻨﺎﻩ ﺑﭽﻪ ﻳﺎ ﺣﺘﻲ ﭘﺪﺭ ﻣﺎﺩﺭ ﻫﺴﺖ ﻛﻪ ﺣﺘﻲ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻨﺪ. ﺑﻪ بﭽﻪ ﺧﺪﻣﺖ ﻛﻨﻨﺪ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻨﺪ ﺑﭽﻪ ﺭﻭ ﺑﺮاﺣﺘﻲ ﺑﻐﻞ ﺑﮕﻴﺮﻧﺪ ﺗﺎ اﺫﻳﺖ ﻧﺸﻪ ﻏﺬاﻳﻲ ﻧﺪﻥ ﻛﻪ ﻣﺒﺎﺩا ﺗﻮﮔﻠﻮﺵ بﻤﻮﻧﻪ ﭘﺎﺭﻙ و ﺗﻔﺮﻳﺢ و ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﻧﺒﺮﻥ ﻛﻪ ﻣﺒﺎﺩا ﻣﺮﻳﺾ ﺷﻪ ﺳﺮﻣﺎ ﺑﺨﻮﺭﻩو ﺭﻓﺘﻨﻲ ﺷﻪ. ﭘﺲ ﻣﺎ ﭼﻪ ﺧﺪﻣﺘﻲ اﺯ ﺩﺳﺘﻤﻮﻥ ﺑﺮﻣﻴﻮﻣﺪ ﻛﻪ ﺑﻜﻨﻴﻢ.
ﻧﺪﻭﻧﻦ ﭼﻂﻮﺭ ﺑﺨﻮاﺑﻮﻧﻦ ﻛﻪ ﺑﺪﻧﺶ ﺩﺭﺩ ﻧﮕﻴﺮﻩ و ﺩﺭ ﺟﻮاﺏ ﻣﺮﺩﻡ ﭼﻲ ﺑﮕﻦ ﻭﻗﺘﻲ اﺯ ﻣﺮﻳﻀﻴﺶ ﻣﻴﭙﺮﺳﻦ ﻭﻗﺘﻲ ﻧﻔﺴﺖ ﺑﺎﻻ ﻧﻤﻴﺎﺩ ﻛﻪ ﺑﮕﻲ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺗﺤﻠﻴﻞ و ﺭﻓﺘﻨﻴﻪ.
ﻫﻤﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎﻱ ﺑﻴﻤﺎﺭ ﺭﻭ ﻣﻴﺒﺮﻥ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻭﻟﻲ ﻣﻦ ﺑﺮاﻱ ﺑﺎﺭ اﻭﻝ ﺩﺭ ﻋﻤﺮﻡ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﻋﻘﻠﻢ ﮔﻮﺵ ﻛﻨﻢ. ﻭﻗﺘﻲ ﺩﻛﺘﺮ ﺗﺠﻮﻳﺰ ﻛﺮﺩ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺨﻮاﺑﻪ ﺑﺮاﻱ ﺳﺮﻣﺎ ﺧﻮﺭﺩﮔﻴﺶ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺴﺘﺮﻳﺶ ﻛﺮﺩﻡ اﻧﮕﺎﺭ ﺩﻧﻴﺎ ﻗﻔﺴﻲ ﺷﺪ ﺑﺮاﻡ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﻴﻦ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎﻱ ﺩﻳﮕﻪ ﮔﻴﺮ اﻓﺘﺎﺩﻡ و ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻮﺩﻡ اﺯ ﻣﺮﻳﻀﻴﺶ ﻛﻪ ﻧﺎ ﺁﺷﻨﺎﺳﺖ ﺗﻮﺿﻴﺢ ﺑﺪﻡ و اﺯ ﻣﺮﮒ. ﺑﺮاﻱ اﻭﻟﻴﻦ ﺑﺎﺭ ﻣﺜﻞ ﺩﻳﻮاﻧﻪ ﻫﺎ ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺭﻭ ﺑﻐﻞ ﻛﺮﺩﻡ و اﺯ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻓﺮاﺭ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﻧﺒﺎﺷﻢ. ﺟﻮاﺏ ﺑﺪﻡ و ﺩﻟﺴﻮﺯﻱ ﺑﻘﻴﻪ ﺭﻭ ﺑﺒﻴﻨﻢ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺳﺮﻡ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺳﺮﺵ ﭼﺴﺒﻮﻧﺪﻡ و ﭘﺎﺷﻮﻳﻪ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﻛﻤﻲ ﺧﻨﻚ ﺑﺸﻪ و ﺑﺨﻮاﺑﻪ و ﺗﺎ ﻟﺤﻆﻪ اﻱ ﺳﺮﻡ ﺟﺪا ﻣﻴﺸﺪ اﻋﺘﺮاﺽ ﻣﻴﻜﺮﺩ و ﺑﻴﺪاﺭ ﻣﻴﺸﺪ.

ﺑﺎﺷﻪ ﻣﺎ ﺷﺎﻛﺮ ﻣﺎ ﻧﻔﺲ ﻧﻤﻴﻜﺸﻴﻢ ﻭﻟﻲ ﺁﻳﺎ ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﻛﻪ ﺑﭽﻪ ﺳﺎﻟﻢ ﺩاﺷﺘﻦ ﺗﺎ ﺣﺎﻝ و ﻟﺬﺗﺶ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﻥ ﺣﺎﺿﺮﻥ ﺯﺟﺮ ﻣﺎ ﺭﻭ ﺑﻜﺸﻦ ﻛﻪ ﺑﻌﺪﻱ ﺷﺎﻛﺮ ﺑﺎﺷﻦ ﺑﻪ ﺭﻓﺘﻦ?
ﺑﻌﺪ اﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﻫﻢ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﻴﺴﺖ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ. ﺗﻜﺮاﺭ ﺑﺸﻪ اﻳﻦ ﻣﺼﻴﺒﺖ ﻳﺎ ﻧﻪ ﻛﻪ ﺟﺮاﺕ ﻧﻜﻨﻲ ﺟﺎﺵ ﺭﻭ ﺑﺎ ﻳﻜﻲ ﺩﻳﮕﻪ ﭘﺮ ﻛﻨﻲ.
ﺧﺪاﻳﺎ اﮔﻪ اﻣﺘﺤﺎﻧه اﺯ ﻣﺎ ﺑﮕﺬﺭﻳ
اﮔﺮ ﻫﻢ ﺗﻘﺎﺹ ﮔﻨﺎﻩ ﻫﺴﺖ ﺑﺒﺨﺶ و ﻋﻔﻮ ﻛﻦ ﻛﻪ ﻭﺳﻌﺖ ﻭ ﻃﺎﻗت ﻫﻤﻴﻨﻪ. ﭘﺲ ﺭﺣﻢ ﻛﻦ
.لَا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا لَهَا مَا کَسَبَتْ وَعَلَیْهَا مَا اکْتَسَبَتْ رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَا إِنْ نَسِینَا أَوْ أَخْطَأْنَا رَبَّنَا وَلَا تَحْمِلْ عَلَیْنَا إِصْرًا کَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِینَ مِنْ قَبْلِنَا رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا أَنْتَ مَوْلَانَا فَانْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْکَافِرِینَ

ﻓﻘﻄ ﺧﺪاﻳﺎ ﺗﻤﺎﻣﺶ ﻛﻦ ﻛﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻡ ﺩﻳﮕﻪ

زمان: 2015-07-18 12:51:36

درد دل


ﺭاﺳﺘﻪ ﻛﻪ
ﺩﺭ ﺩاﻳﺮﻩ ﻗﺴﻤﺖ ﻣﺎ ﻧﻘﻂﻪ ﭘﺮﮔﺎﺭﻳﻢ. ﻟﻂﻒ ﺁﻧﭽﻪ ﺗﻮ اﻧﺪﻳﺸﻲ ﺣﻜﻢ ﺁﻧﭽﻪ ﺗﻮ ﻓﺮﻣﺎﻳﻴﺪ

و ﻣﺎ ﻭاﻗﻌﺎ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻛﻪ ﺛﺎﺑﺖ ﺷﺪ ﻫﻴﭻ ﻛﺎﺭﻩ اﻳﻢ.

ﻫﺮ اﺣﺘﻴﺎﻁ و ﺷﺒﻬﻪ و ﺁﺯﻣﺎﻳﺶ و ﺷﺮﻁ ﻋﻘﻞ ﻭﺩﻝ ﺭﻭ ﺑﺠﺎ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﻭﻟﻲ ﻳﮕﺎﻧﻪ ﺩﻟﺨﻮﺷﻲ ﺯﻧﺪﮔﻴﻢ اﻣﻴﺪ ﺣﻴﺎﺗﻢ و ﺳﺮﻣﺎﻳﻪ ﺁﻳﻨﺪﻩ اﻡ ﺑﺎ ﻧﺎﺩﺭﺗﺮﻳﻦ و ﺑﻴﺮﺣﻤﺘﺮﻳﻦ ﺳﺒﺐ ﺭﻓﺖ و ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﺭ ﺷﻮﻛﻢ ﻛﻪ ﺧﻮاﺏ ﺑﻮﺩ ﻳﺎ ﻭاﻗﻌﻴﺖ. ﻫﻨﻮﺯ ﻭﻗﺘﻲ اﺯﺧﻮاﺏ ﭘﺎ ﻣﻣﻴﺸﻢ ﻣﻴﮕﻢ ﻛﺎﺵ ﺧﻮاﺏ ﺑﻮﺩ ﺷﺎﻳﺩﻡ اﻟﻻاﻥ ﺧﻮاﺑﻢ و ﺑﻬﺎﺭ ﺩﺭ ﻭاﻗﻌﻴﺖ ﻫﺴﺖ.
و ﺑﻌﻀﻲ ﻭﻗﺘﻬﺎ. ﻛﻪﻫﻨﻮﺯ ﺧﻮاﺏ ﻣﻴﺒﻴﻨﻢ ﺭﻓﺘﻨﺶ ﺭو اﻳﻨﻘﺪﺭ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﺗﺎ ﺑﻴﺪاﺭ ﺑﺸﻢ اﻭﻟﻴﻦ ﻟﺤﻆﻪ ﻣﻴﮕﻢ ﺧﻮﺏ ﺧﺪا ﺭﻭ ﺷﻜﺮ ﻛﻪ ﺧﻮاﺏ ﺑﻮﺩ ﻳﻚ ﺩﻓﻌﻪ ﻳﺎﺩﻡ ﻣﻴﺎﺩ اﻱ ﺩاﺩ ﻣﻦ اﻱ ﺩاﺩ ﻣﻦ ﻛﺎﺵ ﻓﻘﻄ ﺧﻮاﺏ ﺑﻮﺩ ﭼﻘﺪﺭ ﭘﻮﺳﺖ ﻛﻠﻔﺘﻢ ﻛﻪ ﺗﻮ اﻳﻦ ﻛﺎﺑﻮﺱ ﻫﻨﻮﺯ ﺩاﺭﻡ ﺩﺳﺖ ﻭﭘﺎ ﻣﻴﺰﻧﻢ.

ﻣﻴﺪﻭﻧﻴﻦ ﺁﺧﻪ ﺑﻬﺎﺭ ﻓﻘﻄ ﺩﺧﺘﺮﻡ ﻧﺒﻮﺩ ﺑﻌﺪ اﺯ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﭼﻬﺮﻩ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺭﻭ ﺩﺭ ﻧﻆﺮﻡ ﻣﻴﺎﻭﺭﺩ. ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﭘﺪﺭﻡ ﻣﻴﮕﻔﺖ ﺑﻬﺎﺭ اﻭﻣﺪﻩ ﺗﺎ ﺑﺮاﻱ دخترم ﻣﺎﺩﺭﻱ ﻛﻨﻪ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﺴﺘﻴﻢ اﻳﻦ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﻢ ﻛﻮﺗﺎﻫﻪ و ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﻤﺎﺭﻡ ﺧﻤﺎﺭﻩ ﺣﺲ ﻣﺎﺩﺭ و ﻓﺮﺯﻧﺪﻱ
ﻣﺒﻬﻮﺕ ﻃﻌﻢ ﻣﺎﺩﺭاﻧﻪ ﻫﺴﺘﻢ.
ﻋﻤﺮﻱ اﻳﻦ ﺣﺲ ﺭﻭ ﺳﺮﻛﻮﺏ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ و ﻫﻤﺒﺎﺯﻳﻬﺎﻱ ﺩﻭﺭاﻥ ﻛﻮﺩﻛﻴﻢ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻣﺎﺩﺭﺷﻮﻥ ﻣﻌﺬﺏ ﻧﺒﺎﺷﻨﺪ و ﺧﻨﺪﻳﺪﻡ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻴﻜﻪ ﺩﻟﻢ ﺧﻮﻥ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﻣﺒﺎﺩا ﻣاﺩﺭﻫﺎﻱ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﺮ ﻣﻦ ﺗﺮﺣﻢ ﻧﻜﻨﻨﺪ و ﭘﻴﺶ ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﺑﮕﻦ ﺑﭽﻪ اﺳﺖ ﺣﺎﻟﻴﺶ ﻧﻴﺴﺖ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﻴﺸﻪ ﻣﻴﻔﻬﻤﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻴﻜﻪ ﻓﻬﻢ ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﺑﺎﺯﻳﭽﻪ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ ﻭﻟﻲ ﻣﻦ ﺳﻜﻮﺕ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ.
اﻳﻦ ﻫﻢ اﺯ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ اﺧﻴﺮﻡ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﭽﻪ اﻱ ﺭﻭ ﻣﻴﺒﻴﻨﻢ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺨﻨﺪﻡ و ﺑﻴﺨﻴﺎﻝ ﺟﻠﻮﻩ ﺑﺪﻡ ﺗﺎ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎ ﻛﻨﺎﺭ ﻣﻦ ﻣﻌﺬﺏ ﻧﺒﺎﺷﻨﺪ ﺗﺎ ﺑﺮاﻡ اﺯ ﻏﻤﻬﺎﺷﻮﻥ ﺑﮕن اﺯ اﻳﻨﻜﻪ ﭼﻘﺪﺭ اﺫﻳﺖ ﺷﺪﻧﺪ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﭽﻪ ﺷﻮﻥ ﺳﺮﻣﺎ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻳﺎ اﺯ اﺳﻬﺎﻝ ﺩﻳﺸﺐ ﺑﭽﻪ و ﻛﻪ ﭼﻲ ﺑﺮ ﺳﺮﺷﻮﻥ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻳﺎ ﺩﻧﺪﻭﻧﻲ ﻛﻪ ﺩاﺭﻩ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﺭﻩ و ﭼﻘﺪﺭ ﻋﺬاﺏ ﺩاﺭﻥ ﻣﻴﻜﺸﻦ ﺑﮕﻦ. و ﻣﻦ ﻫﻢ ﮔﻮﺵ ﻛﻨﻢ ﻭﺣﻖ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﺑﺪﻡ.

ﺑﻤﻴﺮﻡ ﺑﺮاﻱ ﺑﻬﺎﺭ و ﺳﺎﻡ( ﺑﺎ اﺟﺎﺯﻩ ﻳﮕﺎﻧﻪ دوست همدردم )ﻛﻪ ﺟﻮﻥ ﻧﺪاﺷﺘﻦ ﺩﻧﺪﻭﻥ ﺩﺭ ﺑﻴﺎﺭﻥ و اﮔﺮ ﻟﺜﻪ ﺷﻮﻥ ﻣﻴﺨﺎﺭﻳﺪ ﺟﻮﻥ ﻧﺪاﺷﺘﻦ ﭼﻴﺰﻱ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﮕﻴﺮﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻟﺜﻪ ﻳﺑﻜﺸﻦ و اﮔﺮ ﻛﻤﻜﺸﻮﻥ ﻣﻴﻜﺮﺩﻱ ﻗﺪﺭﺕ ﻧﺪاﺷﺘﻦ ﭼﻴﺰﻱ ﺑﺠﻮﻧﺪ و ﺩﺭ. ﻧﻬﺎﻳﺖ ﻫﺮ ﺩﻧﺪﻭﻧﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻣﻴﻮﺭﺩﻧﺪ اﺯ اﻧﺮﮊﻱ ﺫﺧﻴﺮﻩ ﺯﻧﺪﮔﻴﺸﻮﻥ و ﻋﻤﺮﺷﻮﻥ ﻛﻢ ﻣﻴﺸﺪ و ﭼﻪ ﺩﻧﺪﻭﻧﻬﺎﻱ ﺑﻲ اﺭﺯﺷﻲ ﻭﻗﺘﻲ ﻗﺮاﺭ ﻧﺒﻮﺩ ﻫﻴﭽﻮﻗﺖ اﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺑﺸﻦ و ﭼﻪ ﻗﺎﺗﻠﻬﺎﻱ ﻆﺮﻳﻒ و ﻛﻮﭼﻚ و ﻣﺮﻭاﺭﻳﺪ ﻧﺸﻮﻧﻲ.
ﻣﻴﮕﻦ ﻫﺮ ﺩﻧﺪﻭﻧﻲ ﻛﻪ ﺑﭽﻪ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﺭﻩ اﮔﺮ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺪﻭﻧﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺯﺟﺮ و ﺩﺭﺩ ﻣﻴﻜﺸﻪ ﺳﺮ ﺑﻪ ﺑﻴﺎﺑﻮﻥ ﻣﻴﮕﺬاﺭه اﻣﺜﺎﻝ ﻣﻦ و ﻳﮕﺎﻧﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻴﺎﺑﻮﻥ ﺳﺮ ﺩﺭ ﺩﻟﻤﻮﻥ ﻣﻴﮕﺬاﺷﺖ.

زمان: 2015-07-18 12:51:43

خدا نگهدار


خدا نگهدار

سخته اما چاره‌ای نیست

راستی‌ به همین آسانی از این شهر می‌‌روی

هنوز تو را نسروده ام

میخواهی‌ بروی

تنها قلب توست که با امواج دریا

مرا به خوابهای ماه می‌کشد

تنها خیال توست که در من همیشه جاریست

تنها نگاه تو، صدای توست که مرا به زندگی‌ می‌کشاند

با رفتنت حال و هوایم همیشه ابریست

و در خودم غرق می‌‌شوم

غرق فریادهایی از جنس درد

با رفتن تو فصل پاییز در من شروع می‌‌شود

و در انتظار بهار می‌میرد

چشم می‌‌بندم

سیاهی وجود هستی‌ را

می‌ سپارم به چشم‌های دریدهٔ روزگار

خدا نگهدار

( https://www.facebook.com/siah.ghalamhaye.amir?ref=profile  امیر )

برچسب ها: نداشت , میشود بعد , همیشه بهار , رنگ خزان , بهار باغچه , شتاء است , سرد چون , چون شتاء , بهار صیف , میشود , باغچه , خاشاک , کرده بود , بود برفی , شده بود , کرد برفی , ماشین ارباب , چشمک میزدند , برفی چشمان , آسمان انداخت , نگاه کرد , عطر شیر , پیرمرد آسیابان , شدن جوی , خانه اربابی , مزرعه , رَبَّنَا وَلَا , رَبَّنَا , ﺑﺨﻮاﺑﻪ , لَنَا , ﺧﺪاﻳﺎ , ﻣﺒﺎﺩا , عَلَى , وَلَا , ﻋﺰاﺩاﺭ , ﺧﻮاﺏ ﺑﻮﺩ , ﻧﺪاﺷﺘﻦ ﭼﻴﺰﻱ , ﺟﻮﻥ ﻧﺪاﺷﺘﻦ , ﻧﺪاﺷﺘﻦ , خدا نگهدار , نگهدار
زمان: 2015-07-18 12:51:43

حس بی حسی


ای کاش همون موقع که داغ از غمت بودم و بیتاب از دوری رفته بودم مادرجان الان که غم کهنه شده دیگه نه عشق ماندن دارم نه دیگه بیتاب رفتن
چه حس بدی هست حس داغ کهنه و حس دلتنگی سرکوب شده و حس محوشدن حس مادرانه
وقتی که سرنوشت اجازه پرشدن این خلا رو بهت نمیده و تو بال بال میزنی تا شایدمرهمی عشقی غمی حتی آتشی جانشین کنی ولی هنوز سر در گمی و مبهوت که بمانی یا بروی 

چه حس بدیست این حس

حس بی حسی


آپلود عکس

برچسب ها: نداشت , میشود بعد , همیشه بهار , رنگ خزان , بهار باغچه , شتاء است , سرد چون , چون شتاء , بهار صیف , میشود , باغچه , خاشاک , کرده بود , بود برفی , شده بود , کرد برفی , ماشین ارباب , چشمک میزدند , برفی چشمان , آسمان انداخت , نگاه کرد , عطر شیر , پیرمرد آسیابان , شدن جوی , خانه اربابی , مزرعه , رَبَّنَا وَلَا , رَبَّنَا , ﺑﺨﻮاﺑﻪ , لَنَا , ﺧﺪاﻳﺎ , ﻣﺒﺎﺩا , عَلَى , وَلَا , ﻋﺰاﺩاﺭ , ﺧﻮاﺏ ﺑﻮﺩ , ﻧﺪاﺷﺘﻦ ﭼﻴﺰﻱ , ﺟﻮﻥ ﻧﺪاﺷﺘﻦ , ﻧﺪاﺷﺘﻦ , خدا نگهدار , نگهدار , بیتاب
زمان: 2015-07-18 12:51:43

من ...دلم ... من ... بهار می‌‌خواهم

آپلود عکس

زانو‌هایم را بغل میگیرم
خودم را تاب میدهم
و بلند بلند می‌‌خوانم
... دلم گرفته بهار
دلم گرفته کجایی‌ بهار ؟
آآاآا ی مردمِ سبز
مردم خوشحال کوچه و بازار
یکی‌ دلش را در زمستانی که گذشت جا گذاشته
بهار را نشانم دهید
حضور برگی سبز را نشانم دهید
دست خسته ی مرا بگیرید
نجاتم دهید از خلوت محزون اتاق های سرما زده یِ این خانه
صدایم کنید
صدایم کنید
خواب مرا به آواز رفتگرانِ همیشه بیدار بسپرید
مرا گرم کنید
تن غریب همیشه مهاجر مرا گرم کنید
مرا به دست آفتاب بسپرید
مرا به ظهر‌های تفتیده ی سیستان بسپرید
دلم گرفته
من عبور نمیخواهم
نمی‌ خواهم وسیع باشم ، تنها ، سر به زیر و سخت
من دلم فصلی نو
تنی‌ تازه
کمی‌ آرامش
من دلم آغوش می‌‌خواهد
من ...دلم ... من ... بهار می‌‌خواهم



(نیکی‌ فیروزکوهی)

برچسب ها: نداشت , میشود بعد , همیشه بهار , رنگ خزان , بهار باغچه , شتاء است , سرد چون , چون شتاء , بهار صیف , میشود , باغچه , خاشاک , کرده بود , بود برفی , شده بود , کرد برفی , ماشین ارباب , چشمک میزدند , برفی چشمان , آسمان انداخت , نگاه کرد , عطر شیر , پیرمرد آسیابان , شدن جوی , خانه اربابی , مزرعه , رَبَّنَا وَلَا , رَبَّنَا , ﺑﺨﻮاﺑﻪ , لَنَا , ﺧﺪاﻳﺎ , ﻣﺒﺎﺩا , عَلَى , وَلَا , ﻋﺰاﺩاﺭ , ﺧﻮاﺏ ﺑﻮﺩ , ﻧﺪاﺷﺘﻦ ﭼﻴﺰﻱ , ﺟﻮﻥ ﻧﺪاﺷﺘﻦ , ﻧﺪاﺷﺘﻦ , خدا نگهدار , نگهدار , بیتاب , دلم گرفته , گرم کنید , مرا گرم , صدایم کنید , نشانم دهید , بسپرید مرا , بسپرید , صدایم , نشانم
زمان: 2015-07-18 12:51:43

لا یوم کیومک یا ابا عبدالله


سلام بهار جان عزیزم دارم می‌آ‌م ایران تا عطر تنت رو از نزدیک استشمام کنم.

راستش هم می‌خوام پدربزرگ رو ببینم که هر موقع میومد  خونه  با اون زبان شیرینت بلند بهشون میگفتی‌ "سلام" 

وای که چقدر امروز به یاد شیرین زبونی‌هات گریه کردم که دیگه فقط باید در خواب منتظر باشم.

هم میخوام هما رو ببینم یادت هست دختر داییت هما رو که همسالت بود و چقدر دوستت داشت؟ دلم براش ضعف میره می‌خوام چشمم رو ببندم و بوش کنم تا شاید تو رو حس کنم و دلم باز بشه.

مامانی یادت هست چقدر هما کمکت میکرد برات آب میاورد، باهات بازی میکرد وقتی‌ میدوید نگاهت به دویدنش من رو میکشت. دلت می‌خواست بدویی باهاش بازی کنی‌ ولی‌ هیچی‌ نمی‌گفتی به خاطر من. ولی‌ خودمونیم  با اینکه از هما کوچکتر بودی بهتر حرف میزدیا.

وقتی‌ که رفتی‌ من دیگه رو نداشتم برم خونه پدربزرگ آخه هما همش میومد اونجا سراغت رو می‌گرفت. به من میگفت عمه بهار کجاست؟ خوابه؟ چرا نمیاریش اینجا دیگه؟ میومد اتاق‌ها رو می‌گشت میگفت عمه بهار رو بیدار کن من دوستش دارم می‌خوام باهاش بازی کنم...

اون وقت همه شروع میکردن حرف رو عوض کردن، و من الکی‌ لبخند میزدم در حالیکه که خنجر توی قلبم فرو میرفت.

بهار جان هما قراره سال دیگه بره مدرسه ولی‌ هنوز پارسال آمده بودم ایران هنوز سراغت رو می‌گرفت.

واقعا اون موقع بود که شاید به یک گوشه‌ای از مصائب زینب رسیدم وقتی‌ بچه‌ها سراغ رقیه رو ازشون میگرفتن.

 

لا یوم کیومک یا ابا عبدالله

برچسب ها: نداشت , میشود بعد , همیشه بهار , رنگ خزان , بهار باغچه , شتاء است , سرد چون , چون شتاء , بهار صیف , میشود , باغچه , خاشاک , کرده بود , بود برفی , شده بود , کرد برفی , ماشین ارباب , چشمک میزدند , برفی چشمان , آسمان انداخت , نگاه کرد , عطر شیر , پیرمرد آسیابان , شدن جوی , خانه اربابی , مزرعه , رَبَّنَا وَلَا , رَبَّنَا , ﺑﺨﻮاﺑﻪ , لَنَا , ﺧﺪاﻳﺎ , ﻣﺒﺎﺩا , عَلَى , وَلَا , ﻋﺰاﺩاﺭ , ﺧﻮاﺏ ﺑﻮﺩ , ﻧﺪاﺷﺘﻦ ﭼﻴﺰﻱ , ﺟﻮﻥ ﻧﺪاﺷﺘﻦ , ﻧﺪاﺷﺘﻦ , خدا نگهدار , نگهدار , بیتاب , دلم گرفته , گرم کنید , مرا گرم , صدایم کنید , نشانم دهید , بسپرید مرا , بسپرید , صدایم , نشانم , عمه بهار , میگفت عمه , باهاش بازی , یادت هست , بهار جان , می‌خوام , وقتی‌ , سراغت , می‌گرفت , میگفت , میومد , باهاش , میکرد , پدربزرگ , ببینم
زمان: 2015-07-18 12:51:43

انسان و گرگ


گفت دانایی كه گرگی خیره سر               هست پنهان در نهاد هر بشر
لاجرم جاریست پیكاری سترگ                 روز و شب مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره این گرگ نیست                   صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور پریش                      سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
وی بسا زورآفرین مرد دلیر                       هست در چنگال گرگ خود اسیر
هركه گرگش را در اندازد به خاك               رفته رفته می شود انسان پاك
وانكه از گرگش خورد هر دم شكست        گرچه انسان می نماید گرگ هست
وانكه با گرگش مدارا می كند                    خلق و خوی گرگ پیدا می كند
در جوانی جان گرگت را بگیر                      وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری گركه باشی همچو شیر              ناتوانی در مصاف گرگ پیر
مردمان گر یكدگر را می درند                     گرگ هاشان رهنما و رهبرند
اینكه انسان هست اینسان دردمند           گرگ ها فرمانروایی می برند
وان ستمكاران كه با هم محرمند               گرگ هاشان آشنایان همند
گرگ ها همراه و انسان ها غریب              با كه باید گفت این حال عجیب


فریدون مشیری

برچسب ها: نداشت , میشود بعد , همیشه بهار , رنگ خزان , بهار باغچه , شتاء است , سرد چون , چون شتاء , بهار صیف , میشود , باغچه , خاشاک , کرده بود , بود برفی , شده بود , کرد برفی , ماشین ارباب , چشمک میزدند , برفی چشمان , آسمان انداخت , نگاه کرد , عطر شیر , پیرمرد آسیابان , شدن جوی , خانه اربابی , مزرعه , رَبَّنَا وَلَا , رَبَّنَا , ﺑﺨﻮاﺑﻪ , لَنَا , ﺧﺪاﻳﺎ , ﻣﺒﺎﺩا , عَلَى , وَلَا , ﻋﺰاﺩاﺭ , ﺧﻮاﺏ ﺑﻮﺩ , ﻧﺪاﺷﺘﻦ ﭼﻴﺰﻱ , ﺟﻮﻥ ﻧﺪاﺷﺘﻦ , ﻧﺪاﺷﺘﻦ , خدا نگهدار , نگهدار , بیتاب , دلم گرفته , گرم کنید , مرا گرم , صدایم کنید , نشانم دهید , بسپرید مرا , بسپرید , صدایم , نشانم , عمه بهار , میگفت عمه , باهاش بازی , یادت هست , بهار جان , می‌خوام , وقتی‌ , سراغت , می‌گرفت , میگفت , میومد , باهاش , میکرد , پدربزرگ , ببینم , گرگ هاشان , این گرگ , انسان , هاشان
زمان: 2015-07-18 12:51:44

دوستان عزیز و گلم سال نو مبارک

سلام دوستان عزیز و گلم سال نو و بهار نو مبارک امیدوار سال شاد و پر روزی پیشرو داشته باشید، خیلی‌ خیلی‌ سپاسگزار از محبتهای وافر شما با اینکه ندیدمتون ولی‌ همتون در قلبم جای دارید،  ببخشید که با مطالب تلخم اگر خاطرتان رو مکدر می‌کنم، من تنها اینجا می‌تونم نقاب دروغین شادی و بی‌خیالی و قوی بودن  رو از  صورتم بردارم.

هر چند که دیروز برای پیگیری بعد از کورتاژ رفتم دکتر، حتا با اینکه کلی‌ تو اتاق انتظار فیلم کمدی دیدم، دکتر فوری گفت باید با مشاور روانشناس صحبت کنی‌ از چهره ت پیداست که خیلی‌ ضربه سختی خوردی. البته خودمون بد نشد شوهرم بعدش دیگه بیشتر مراقب حرفها و رفتارش شد. آخه احساس می‌کنه من واقعا خیلی‌ قوی هستم.

دوستان گلم باز هم ممنون،

آفاق جان من هم دوباره به خاطر پدر تسلیت میگم ببخشید که وبلاگت رو نمی‌دونم تا اونجا عرض ادب کنم، بعد از قریب سی‌ سال یک دفعه صحنه خاک سپاری و مراسم مادرم الان جلو چشمام آمد.

غزال جان، ممنون، بالاخره با خوندن نظرت کمی‌ بغضم شکست و سبک شدم.

و شما یه مادر مهربون که چهار گل‌ بهشتی‌ داری ، بدون بلند مرتبه‌ترین مقام رو نزد خدا و انشا‌الله در بهشت داری و خدا اجر صبرت رو بیفزاید که در برابرت سنگ موم شده در مقام صبر،  آری شود چون به خون جگر شود

برچسب ها: نداشت , میشود بعد , همیشه بهار , رنگ خزان , بهار باغچه , شتاء است , سرد چون , چون شتاء , بهار صیف , میشود , باغچه , خاشاک , کرده بود , بود برفی , شده بود , کرد برفی , ماشین ارباب , چشمک میزدند , برفی چشمان , آسمان انداخت , نگاه کرد , عطر شیر , پیرمرد آسیابان , شدن جوی , خانه اربابی , مزرعه , رَبَّنَا وَلَا , رَبَّنَا , ﺑﺨﻮاﺑﻪ , لَنَا , ﺧﺪاﻳﺎ , ﻣﺒﺎﺩا , عَلَى , وَلَا , ﻋﺰاﺩاﺭ , ﺧﻮاﺏ ﺑﻮﺩ , ﻧﺪاﺷﺘﻦ ﭼﻴﺰﻱ , ﺟﻮﻥ ﻧﺪاﺷﺘﻦ , ﻧﺪاﺷﺘﻦ , خدا نگهدار , نگهدار , بیتاب , دلم گرفته , گرم کنید , مرا گرم , صدایم کنید , نشانم دهید , بسپرید مرا , بسپرید , صدایم , نشانم , عمه بهار , میگفت عمه , باهاش بازی , یادت هست , بهار جان , می‌خوام , وقتی‌ , سراغت , می‌گرفت , میگفت , میومد , باهاش , میکرد , پدربزرگ , ببینم , گرگ هاشان , این گرگ , انسان , هاشان , خیلی‌ , ممنون، , ببخشید , اینکه , دوستان
زمان: 2018-07-31 07:15:02

برا عید برا بهار مهمون میاد

بهار جان سلام مادر خوبی‌؟ خوشی‌؟ مامان بزرگ خوبه؟ سلام من رو به مامانم برسون بهت حسودی می‌کنم عزیزم که تو الان بهش نزدیکتری و از من سبقت گرفتی‌.

بهارم، عروسکم چند روز دیگه سال نو میاد عید می‌شه ، بهار می‌شه. پاشو خانه رو آب و جارو کن داره برا عید برا بهار مهمون میاد. میدونم امسال سرت شلوغ بودش، عید گذشته هم برات یک مهمون کوچولو فرستادم، شرمنده آخه تا حالا اینجا که کسی‌ نتونسته جای تو رو پر کنه میان مهمونت میشن .عزیزم، این مهمون جدید قرار بود مشکل تو رو داشته باشه عزیزم پس بهش بگو از زجرایی که کشیدی، از ناتوانیهایی که داشتی از حسرت بغل نشدنها ، بیرون نرفتنها از ننشستنها، از بازی‌های نکرده با همسالهات از نگاه ملتمسانه در پی‌ دویدن بچه ها، از غذاهای که نمیتونستی بچشی یا اگه میچشیدی قادر نبودی بجوی و قورت بدی و از غذاهای بلیده شده‌ای که نمیتونستی دفع کنی‌. بهش بگو از هوش سرشارت که می‌فهمیدی بخاطر دل پدر مادرت هیچ وقت حق نداری حتا نقنق بزنی‌ و همیشه باید زیباترین لبخند رو داشتی تا به ما دلگرمی‌ خدمت بدی .  از اینکه زود حرف زدن یاد گرفتی‌ تا برا دلخوشی مادرت اسم‌ها رو صدا کنی‌ رنگ‌ها رو تشخیص بدی و حتا صلوات بفرستی‌. از اینکه حتا تا آخرین لحظه با دستهای ضعیفت میرقصیدی و لبخند می‌زدی تا مادرت تا مادرت حتا به حضور عزرائیل شک هم نکنه .همه چی‌ رو بهش بگو آخه مهمونت داداشت هست بهار جان تو بنیامین صداش کن. بهش بگو که از دست ما دلخور نباشه که زود فرستادیمش پیشت، بگو که اون هم مثل تو دوست داشتیم ولی‌ نمی‌خوایم مثل تو این دنیای بیرحم  رو با این سختی‌هاش تجربه و تحمل کنه.  ما رو به بخش عزیزم و از برادرت که تا عید میاد پیشت بخواه که ما رو ببخشه.

 

سبک بال پرواز کن‌ای آرام جان و بهار زندگم

برچسب ها: نداشت , میشود بعد , همیشه بهار , رنگ خزان , بهار باغچه , شتاء است , سرد چون , چون شتاء , بهار صیف , میشود , باغچه , خاشاک , کرده بود , بود برفی , شده بود , کرد برفی , ماشین ارباب , چشمک میزدند , برفی چشمان , آسمان انداخت , نگاه کرد , عطر شیر , پیرمرد آسیابان , شدن جوی , خانه اربابی , مزرعه , رَبَّنَا وَلَا , رَبَّنَا , ﺑﺨﻮاﺑﻪ , لَنَا , ﺧﺪاﻳﺎ , ﻣﺒﺎﺩا , عَلَى , وَلَا , ﻋﺰاﺩاﺭ , ﺧﻮاﺏ ﺑﻮﺩ , ﻧﺪاﺷﺘﻦ ﭼﻴﺰﻱ , ﺟﻮﻥ ﻧﺪاﺷﺘﻦ , ﻧﺪاﺷﺘﻦ , خدا نگهدار , نگهدار , بیتاب , دلم گرفته , گرم کنید , مرا گرم , صدایم کنید , نشانم دهید , بسپرید مرا , بسپرید , صدایم , نشانم , عمه بهار , میگفت عمه , باهاش بازی , یادت هست , بهار جان , می‌خوام , وقتی‌ , سراغت , می‌گرفت , میگفت , میومد , باهاش , میکرد , پدربزرگ , ببینم , گرگ هاشان , این گرگ , انسان , هاشان , خیلی‌ , ممنون، , ببخشید , اینکه , دوستان , بهش بگو , بهار جان , مادرت , مهمون , اینکه , لبخند , نمیتونستی , داشتی , می‌شه , مهمونت , گرفتی‌ , غذاهای
زمان: 2018-07-31 07:15:02

سونوگرافی

خدا رو شکر، بهارم، پریشب رفتیم با بابایی سونوگرافی. دکتر گفت همه چی‌ نرمال هست تا حالا. صدای قلب نی‌نی رو شنیدیم و یک عکس هم از نی‌نی بهمون داد. کلی‌ آقا دکتر که فکر کنم هندی باشه برای من غصه می‌خوره بنده خدا، هر بارداری که میرم پیشش می‌پرسه چندمین بارداری هست، بچه نداری. ولی‌ این‌بار خودش گفت چهارمین هست، اره؟ بعد یه آاه جگر سوز کشید که خودم دلم کباب شد. یک دفعه، دلم پرّ کشید به اون سونوگرافی اولی‌ که از تو کردیم.می‌خواستم بگم صد تا بارداری داشته باشه ولی‌ بچه به دنیا آمده ش رو با دست خودش لا خاک نکنه.


دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
شب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطف‌های بی‌کران کرد
چرا چون لاله خونین دل نباشم
که با ما نرگس او سرگران کرد
که را گویم که با این درد جان سوز
طبیبم قصد جان ناتوان کرد
بدان سان سوخت چون شمعم که بر من
صراحی گریه و بربط فغان کرد
صبا گر چاره داری وقت وقت است
که درد اشتیاقم قصد جان کرد
میان مهربانان کی توان گفت
که یار ما چنین گفت و چنان کرد
عدو با جان حافظ آن نکردی
که تیر چشم آن ابروکمان کرد

برچسب ها: نداشت , میشود بعد , همیشه بهار , رنگ خزان , بهار باغچه , شتاء است , سرد چون , چون شتاء , بهار صیف , میشود , باغچه , خاشاک , کرده بود , بود برفی , شده بود , کرد برفی , ماشین ارباب , چشمک میزدند , برفی چشمان , آسمان انداخت , نگاه کرد , عطر شیر , پیرمرد آسیابان , شدن جوی , خانه اربابی , مزرعه , رَبَّنَا وَلَا , رَبَّنَا , ﺑﺨﻮاﺑﻪ , لَنَا , ﺧﺪاﻳﺎ , ﻣﺒﺎﺩا , عَلَى , وَلَا , ﻋﺰاﺩاﺭ , ﺧﻮاﺏ ﺑﻮﺩ , ﻧﺪاﺷﺘﻦ ﭼﻴﺰﻱ , ﺟﻮﻥ ﻧﺪاﺷﺘﻦ , ﻧﺪاﺷﺘﻦ , خدا نگهدار , نگهدار , بیتاب , دلم گرفته , گرم کنید , مرا گرم , صدایم کنید , نشانم دهید , بسپرید مرا , بسپرید , صدایم , نشانم , عمه بهار , میگفت عمه , باهاش بازی , یادت هست , بهار جان , می‌خوام , وقتی‌ , سراغت , می‌گرفت , میگفت , میومد , باهاش , میکرد , پدربزرگ , ببینم , گرگ هاشان , این گرگ , انسان , هاشان , خیلی‌ , ممنون، , ببخشید , اینکه , دوستان , بهش بگو , بهار جان , مادرت , مهمون , اینکه , لبخند , نمیتونستی , داشتی , می‌شه , مهمونت , گرفتی‌ , غذاهای , قصد جان , بارداری , نی‌نی , سونوگرافی
زمان: 2018-07-31 07:15:03